پارت چهل و هشتم :
نیلرام از سر تمسخر پوزخند زد و دستهایش را در سینهاش گره زد.
- هنوز پنج دقیقه هم از رفتن بیکران نگذشته، به زودی؟ داری جُک میگی.
پناه با حرف ریوند در مورد هُما، نگران به پسرک جادوگر خیره شد. خب...
دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید که صدایی ناآشنا از میانه کوهستان بلند روبهرو به گوش رسید. ریوند شاداب و خوشحال به آن سمت خیره شد. با لحنی امیدوار بلند گفت:
- عالیست زودتر از آن
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
😂😂
۳ ماه پیشسهیل۲۸
2خیلی خیلی خیلی عالی بود دمتون گرم و خداقوت..مرسی که چندتا چندتا پارت میذارید
۲ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
ممنونم از شما که مطالعه می کنید و نظر میدید.
۲ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
ممنونم دوست عزیز
۲ سال پیشاکرم بانو
1اشوما؟نقشه ای چیزی نباشه
۲ سال پیشنیلوفرآبی
4یعنی تاثیر اون جغد دورگه روی نیل رام حس خوبی به این جغد ندارم ممنون عالی بود
۲ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
نکته بینیت رو دوست دارم.
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

طوفان
0پناه هما قحطی بود که رفتی یه دورگه اوردی چه اسمی هم نیل روش گذاشت اشوما هوو😂😂🤨🤨